
شبهای بیپایان
PRO & Creator Features
Unlock advanced AI features with Pro (Audio2Audio, Photo Covers, LoRA) or Creator (Voice Clone, Variations, Edit Sections, Stem Separation).
Audio2Audio Remix
Pro & Creator
Voice Clone
Creator
Create Variations
Creator only
Edit Sections
Creator only
Stem Separation
Creator only
Lyrics
▶ Play this song to follow along.
جامِ آخَر
امشب دوباره شهر، بویِ غریبی میدهد...
انگار تمامِ کوچهها، راهِ خانه را گم کردهاند.
بریز ساقی...
نه برایِ شادی،
برایِ آنچه از ما ماند
و آنچه هیچوقت مالِ ما نشد...
من از قبیلهٔ مردانِ خندههایِ تلخم،
از آن جماعتِ خاموشِ پشتِ پنجرهها.
همان که زخمِ خودش را به هیچکس نگفت،
و مُرد، میانِ هیاهویِ آشنایِ صداها.
چه زود، عمر به پایانِ قصه نزدیک است،
چه دور، دستِ من از دستهایِ آرزو.
تمامِ زندگیام را به باد بخشیدم،
که شاید باد بیاورد دوباره عطرِ تو را.
رفیق، امشب اگر پرسیدند چرا خاموشم،
بگو که حرف، به لب آمد و پشیمان شد.
بگو که مرد، اگر از گریه پیر میگردد،
نه از شکست؛ از آنکه زیادی مهربان شد.
بریز، ساقی، که امشب بیپناهم،
نه راهِ پیش دارم، نه پناهم.
من از این زندگی چیزی نخواستم،
بهجز یک قلب که باشد همراهم.
بریز، ساقی، که این شب انتها نیست،
برایِ زخمِ کهنه، راهِ دوا نیست.
چه سود از خندههایِ پشتِ این جام،
وقتی در سینهام جز درد، صدا نیست؟
آی، روزگار...
تو از کدامین خانه، این همه ویرانه آوردی؟
از کدامین دل، این همه افسانه آوردی؟
تو رفتی و جهان، بر جایِ خود باقیست،
همان خیابان، همان باران، همان دیوار.
فقط در آینه، مردی که میشناختم،
نگاهی تازه دارد؛ خسته، بیتکرار.
نه از تو کینه دارم، نه از این تقدیر،
نه حتی از خودم، با این همه ویرانی.
فقط دلم گرفته از تمامِ آدمها،
از این رفاقتِ کوتاه، از این پریشانی.
رفیق، چه زود فراموش میکنند آدمها،
کسی که شب، پناهِ گریههایشان بوده.
همان که وقتِ شکستِ تمامِ دنیا،
برایِ زخمِ دیگران، هنوز جا بوده.
اگر شکستم، از آن نیست که کم آوردم،
من از تحملِ این روزگار، پیر شدم.
هزار بار به خود گفتم: فراموشش کن،
هزار بار فراموش کردم و اسیر شدم.
بریز، ساقی، که امشب بیپناهم،
نه راهِ پیش دارم، نه پناهم.
من از این زندگی چیزی نخواستم،
بهجز یک قلب که باشد همراهم.
بریز، ساقی، که این شب انتها نیست،
برایِ زخمِ کهنه، راهِ دوا نیست.
چه سود از خندههایِ پشتِ این جام،
وقتی در سینهام جز درد، صدا نیست؟
نه...
من از رفتنِ تو، فقط غمگین نشدم،
من از آن مردی که پیش از تو بود، جا ماندم.
از آن دلی که باور داشت،
هنوز میشود به یک نگاه اعتماد کرد.
هنوز میشود کسی را
بیحساب و بیدفاع دوست داشت.
حالا اگر بخندم،
کسی نمیفهمد چه چیزی درونم مُرده است.
اگر سکوت کنم،
کسی نمیپرسد چرا این خانه
سالهاست چراغی ندارد.
ای رفیقِ شبهایِ بیپایان،
ای صدایِ شکسته در باران،
اگر فردا مرا ندیدی،
مرا در خاطراتِ کوچهها بجوی.
من همان مردِ خستهام هنوز،
با دلی که از خودش هم مانده دور.
نه فرشته بودم و نه قهرمان،
فقط آدمی که خواست عاشق بماند.
بریز، ساقی، که امشب بیپناهم،
تمامِ شهر خواب است و من آگاهم.
نه از عشق میشود گریخت،
نه از خاطره، نه از خودِ این راهم.
بریز، ساقی...
ولی این بار،
جام را زمین بگذار.
فردا دوباره آفتاب میآید،
مردم دوباره از کنارِ هم میگذرند.
کسی نمیفهمد دیشب،
چند نفر در سکوت شکستند...
و من...
باز هم به خانه برمیگردم،
با یک دنیا حرفِ نگفته،
و قلبی که هنوز
نامِ عشق را از یاد نبرده است.
بریز، ساقی...
نه...
دیگر نریز...